تبلیغات
پندها برای من و شماست که عبرت بگیریم - داستانهای کوتاه و خواندنی و عبرت انگیز
پندها برای من و شماست که عبرت بگیریم
این وبلاگ پر از داستانهای زیباست پر از داستانهایی که برای من و شما یک روزی ...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستانهای کوتاه و خواندنی و عبرت انگیز

احترام به نفس

 

اولیور وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت. او كوتاهترین مرد حاضر در جلسه بود. دوستی به مزاح رو به او گفت:

"آقای هولمز، تصور می كنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس كوچكی می كنید. "

هولمز پاسخ داد: "احساس نیم سكه طلائی را دارم كه مابین پول خرد قرار گرفته باشد. "

 

هیچ چیز جز حقیقت

 

دیوید كاستیونز یكی از خبرنگاران اخبار صبح دالاس داستانی درباره فرانك سیمانسكی، بازیكنی كه در دهه 1940 در تیم فوتبال نوتردام در خط میانی بازی می كرد، دارد. داستان از این قرار است كه روزی وی به عنوان شاهد در دادگاهی به جایگاه شهود احضار می شود و قاضی از او می پرسد:

"آیا شما امسال در تیم فوتبال نوتردام بازی می كنید؟"

"بله، قربان."

"در چه موقعیتی بازی می كنید؟"

"در خط میانی، قربان."

"بازی شما چه طور است؟"

سیمانسكی روی صندلی خود پیچ و تاب می خورد، اما با قاطعیت هر چه تمامتر در جواب قاضی می گوید:

"قربان، تیم فوتبال نوتردام پیش از این هرگز بازیكنی به خوبی من در خط میانی نداشته است."

فرانك لی هی، سر مربی تیم فوتبال نوتردام كه در دادگاه حضور داشت، از شنیدن این جواب بسیار متعجب شد. سیمانسكی همیشه و در همه حال شخصی افتاده و متواضع بنظر می رسید. به همین خاطر، وقتی كه جلسه دادگاه تمام شد، سیمانسكی را به كناری كشید و از او پرسید كه به چه دلیل چنان جوابی در مقابل سوال قاضی بیان داشت.

خون به صورت سیمانسكی دوید و گفت:

"من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم، اما فراموش نكنید كه من در مقابل دادگاه سوگند یاد كرده بودم"

 

 

دو ماهیگیر

 

روزی دو مرد عازم ماهیگیری شدند، یكی از آنها، ماهیگیری بسیار كاركشته و متبحر بود و دیگری سررشته ای از این كار نداشت. هر بار كه ماهیگیر كاركشته ماهی بزرگی را صید می كرد، بلافاصله آن را در یك ظرف پر از یخ می انداخت تا تر و تازه بماند و فاسد نشود. اما هر بار كه ماهیگیر بی تجربه یك ماهی بزرگ صید می كرد، دوباره آن را به آب می انداخت.

ماهیگیر متبحر تا هنگام شب شاهد این ماجرا بود، از این كه می دید دوستش تمام مدت وقتش را تلف می كند سرانجام كاسه صبرش لبریز شد و پرسید: چرا هر چی ماهی بزرگ صید می كنی دوباره توی آب می اندازی؟

ماهیگیر بی تجربه جواب داد: خوب معلومه، برای اینكه من فقط یه تابه كوچك دارم!

 

گاهی اوقات، ما نیز مثل این ماهیگیر نقشه های بزرگ، رویاهای بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت های بزرگی را كه خداوند در اختیارمان قرار می دهد باز پس می دهیم. زیرا ایمانمان بسیار كم است. ما آن ماهیگیر را به تمسخر می گیریم، زیرا او نمی داند تنها چیزی كه احتیاج دارد تهیه یك تابه بزرگ تر است. با این همه، آیا می دانید خودمان تا چه اندازه آمادگی داریم كه ایمانمان را گسترده كنیم؟ فراموش نكنید كه:

خداوند هرگز نعمتی به شما نمی بخشد كه نتوانید از عهده اداره آن برآیید.

 

ابر و ابریشم و عشق

 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف !

مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

 

عجله
 

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

سنگی كه پرتاب شده باشد.

حرفی كه از دهان خارج شده باشد.

فرصتی كه از دست رفته باشد.

زمانی كه سپری شده باشد!

 

روزی كودكی در خیابان، مرد فقیری را دید كه از ظاهرش پیدا بود مدت هاست غذای آن چنانی نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقیر كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشید و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دوید. ناگهان به یاد آورد كه بلیت ندارد، از مسافرانی كه در حال سوار شدن بودند، بلیت خواست، اما آنها نیز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همین طور رفتن فقیر گوشه خیابان را دید.

درباره وبلاگ

توی این وبسایت پر از جمله های قشنگ و داستانهای کوتاه زیباست
امیدوارم ازش پند بگیریم
و از این پندها توی روش زندگیمون بکار ببندیم
البته ناگفته نماند که اینها همش گلچین میشه تا زیبا ترین مطالب تقدیم زیبا پسند ها بشه
امیدوارم سایت پندها مورد پسندتون واقع بشه
راستی چند وقتیه که سایت را هم به وبلاگ متصل کردم و دیگه میتونید با آدرس ساده و راحت
http://www.pandha.ir
خیلی سریعتر به این وبسایت وصل بشید و از مطالب وبسایت استفاده کنید
مدیر سایت: حسین شکرریز
مدیر وبلاگ : حسین شکرریز

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

برای عضویت در گروه اینجا را کلیک کنید