در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت بیایید یك بازی بكنیم مثل قایم باشك.بقیش در ادامه مطلب

| دختـری با مادرش در رختخواب | درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب | |
| گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست | زندگی از بهر من مطلوب نیست | |
| گو چه خاکی را بریزم بر سرم | روی دستت باد کردم مادرم | |
| سن من از 26 افزون شده | دل میان سینه غرق خون شده | |
| هیچکس مجنون این لیلی نشد | شوهری از بهر من پیدا نشد |