تبلیغات
پندها برای من و شماست که عبرت بگیریم - مطالب ابر داستانهای عبرت آموز
پندها برای من و شماست که عبرت بگیریم
این وبلاگ پر از داستانهای زیباست پر از داستانهایی که برای من و شما یک روزی ...

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستانهای کوتاه و خواندنی و عبرت انگیز

احترام به نفس

 

اولیور وندل هولمز در جلسه ای حضور داشت. او كوتاهترین مرد حاضر در جلسه بود. دوستی به مزاح رو به او گفت:

"آقای هولمز، تصور می كنم در میان ما بزرگان شما قدری احساس كوچكی می كنید. "

هولمز پاسخ داد: "احساس نیم سكه طلائی را دارم كه مابین پول خرد قرار گرفته باشد. "

 

ادامه مطلب

ریسك پذیری

ریسك پذیری

 

دو تا دانه توی خاك حاصلخیز بهاری كنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت: من می خواهم رشد كنم! من می خواهم ریشه هایم را هر چه عمیق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش كنم... من می خواهم شكوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من می خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس كنم!

و بدین ترتیب دانه روئید.

دانه دومی گفت: من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاك سیاه فرو كنم، نمی دانم كه در آن تاریكی با چه چیزهائی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاك سفت بالای سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آنها را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هایم به گل ننشینند، احتمال دارد بچه كوچكی مرا از ریشه بیرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.

و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.

مرغ خانگی كه برای یافتن غذا مشغول كند و كاو زمین بود دانه را دید و در یك چشم بر هم زدن قورتش داد.

 

آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد می ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می شوند

فریبكار

دو پیرمرد كه یكی از آنها قدبلند و قوی هیكل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تكیه داده بود، نزد قاضی به شكایت از یكدیگر آمدند.

اولی گفت : به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امكان به من برگرداند و اكنون توانایی ادا كردن بدهكاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینك می گوید گمان می كنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده كه آیا بدهكاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد كرد كه من دیگر حرفی ندارم.

دومی گفت: من اقرار می كنم كه ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام ولی بدهكاری را ادا كردم و برای قسم یاد كردن، آماده هستم.

قاضی: دست راست خود را بلند كن و قسم یاد كن.

پیرمرد: یك دست كه سهل است، هر دو دست را بلند می كنم.

سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم كه من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من مطالبه كند، از روی فراموشكاری و ناآگاهی است.

قاضی به طلبكار گفت: اكنون چه می گویی؟ او در جواب گفت: من می دانم كه این شخص قسم دروغ یاد نمی كند، شاید من فراموش كرده باشم، امیدوارم حقیقت آشكار شود.

قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فكر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد. قاضی عصا را گرفت و با كنجكاوی دیواره آن را نگاه كرد و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید كه ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است. به طلبكار گفت: بدهكار وقتی كه عصا را به دست تو داد، حیله كرد كه قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرك تر هستم.

قدرت اندیشه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

 

 تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

بقیه در ادامه مطلب .... حتما بخونید خیلی جالبه

ادامه مطلب

درباره وبلاگ

توی این وبسایت پر از جمله های قشنگ و داستانهای کوتاه زیباست
امیدوارم ازش پند بگیریم
و از این پندها توی روش زندگیمون بکار ببندیم
البته ناگفته نماند که اینها همش گلچین میشه تا زیبا ترین مطالب تقدیم زیبا پسند ها بشه
امیدوارم سایت پندها مورد پسندتون واقع بشه
راستی چند وقتیه که سایت را هم به وبلاگ متصل کردم و دیگه میتونید با آدرس ساده و راحت
http://www.pandha.ir
خیلی سریعتر به این وبسایت وصل بشید و از مطالب وبسایت استفاده کنید
مدیر سایت: حسین شکرریز
مدیر وبلاگ : حسین شکرریز

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

برای عضویت در گروه اینجا را کلیک کنید